آیا اینجا کسی هست؟؟؟
دلم برای همممممممه چی تنگ شده.....پیج دارید بذارید آدرساتونو😍
سلاااااااام
وای که چقدرررر دل تنگ اینجا بودممم.دلم نیومد حالا که اومدم ساده بگذرم ازینجا....
از احوالاتتون برام بنویسید.خوبین؟؟؟؟؟
.
من و همسری هم خوبیم شکرخدا🥰
مشغول مادری کردن برای محمدرضا و نیایش و علی

راستی دیدین یکی از رفقای وبلاگیمون شهید شد؟دکتر مهدی وریجی رفت تو لیست شهدای مدافع سلامت...خوشا به حالش🥺🌱
بهار يعني چشمهاي تو وقتي كه ميخندد ... يعني حال ِ خوب ِ دل ِمن با "تو"" ... وقتي كه شكوفه ي عشق توي دستانت عطر ِدل انگيز ِ "دوست داشتن" ميدهد ... وقتي مهرباني از روي لب هايت سَر ميخورد روي گونه هايم ... من بهار را با تو ميخواهم. ... با دستهاي گرم ات كه عاشقانه دستهايم را بفشارد ... با نگاه هاي عاشقانه ات كه دل گرمم كند به دنياي سرد و بي روحي كه ساخته ي ذهن ِ نا آرامم است ... با گل واژه هاي ناب ات كه طعم ِشيرين اش كام ِتلخ ام را عسل كند ... من بهار را با تو ميخواهم ... با چشمهايي كه ميخندد ...
فاطمه***محكم
امروز روز تولدمه ... اولین تولدی که مامان هستم و یه پسر 8 ماهه دارم ... خدایا بابت ِ داشتن همسر مهربان و محمدرضای نازنینم از تو ممنونم ... خداوندا سپاس برای تمامی محبت های بی کران ات ... بابت داشتن پدر و مادری خوب و پشتیبان ، بابت خواهر و برادری همدل ... و بابت ِ وجود ِ تمامی دوستان ِ نازنینم ...
ربّنا و لاتُحَملّنا ما لا طاقَة لَنا به وَ أعفُ عَنّا وَ اغفِرلَنا و ارحَمنا أنتَ مولانا ...
پروردگارا بار تکلیفی فوق طاقت ما بر دوشمان مگذار و بیامرز و ببخش گناه ما را و بر ما رحمت فرما که تنها سلطان ما و یار و یاور ما توئی...
مثلِ عاشـــقانگی
ماه و خورشید !
"فاطمه.محکم"
پی نوشت : من قالب وبمو میخوام...لابه لای سی دی هام پیداش نمیکنم ...
نگرانم ... نگران ِ تمام ِ کارهای ناتمامم ... نگران ِ تمام ِ حرف های نگفته ی توی دلم ... حرفهایی که انگار هر روز بزرگـــ تر میشوند ... قد میکشند ... نگرانم ... نگران ِ تمام ِ رازهای مگویی که فاش شد ... حرف هایی که نباید زده میشد و گفته شد ... نگرانم برای روزهایی که زنگ گوشی ام را قطع کردم و خوابیدم و دلم نرفت به استقبال ِ یاری که بی صبرانه منتظر بود ... چشم بستم روی همه مهربانی ها ... بی محلی کردم ... غصه هم حتی نخوردم ... مثل ِ آن روزهای قبل حتی ته دلم هم نلرزید ... آرام و بی توجه رد شدم ... نگرانم ... نگرانم که نمی بینم قد کشیدنت را ... پیر شدنت را ... نمی بینم که چین افتاده به پیشانی ات ... نگرانم برای همه ی درد هایی که درمانی ندارند ... برای تویی که نمی بینمت ... نیستی ... ! نگرانم ... نگران ِ بچه هایی کوچکی که سخت کار میکنند ... که نکند نباشد دست ِ محبتی روی سرشان ... نکند شب ها بالشتشان تر شود ... نگرانم برای همه ی کارهایی که دوست دارمشان ولی دور افتاده اند از من ... خلاف ِ هم میدویم ، نمیرسیم ... نگرانم ! برای اشک های " آقا " ، برای بغض هایش ... برای تنهــــــــــایی اش ... نگرانم برای فرصت هایی که از دست میدهم ... برای آدمهای خوبی که میروند ... نگرانم برای "دوست داشتن" هایی که عادت شده اند ... برای "شهادت نامه " هایی که امضا میشوند و اسم من ... نگرانم برای گرانی های بی سر و سامان ... برای حجابی که افتاده بین من و "او" ... نگرانم برای تمامی دلهایی که شکسته ام و قلب هایی که رنجاندم ... حس میکنم دیگر فرصتی نیست ... دیر شده ... خیلی دیر ... خیلی چیزها از دست رفته است ... نمیشود دوباره پیدایشان کرد ... نمیشود دوباره به هم چسباندشان ... ولی با این همه هنوز به مهربانی مهربانم امید دارم ... کاش دوباره نگاهمان به هم گره بخورد ... کاش ...
زیرپله : چند روزی میشه که احساس میکنم محمدرضا یکهو خیلی بزرگ شد ... ساعت خوابش منظم شد و گاهی فرصتی میشه تا من دقایقی رو به خودم اختصاص بدم ... به "فاطمه " ای که به شدت نگرانشم ...
سلام ... برای حالم دعا کنید ... دور شده ام از اصــــــل ام . . . از ریشه . . .
"فاطمه.محکم"
گاهی روی همه ی دل بستگی هایت خط میکشی ... خودت را ذره ذره ، آهسته آهسته ، جوری که حتی خودت هم نمیفهمی میکُشی ... خنده هایت را میکٌشی ، مهربانی ات را میکُشی ، شادی هایت را میکُشی ، میشوی یک آدم ِ بد اخلاق ِ عصبانی غمگین ... دوستانت یکی یکی حذف میشوند ، به خودت که می آیی می بینی همه را کشته ای ... هیج کسی برایت نمانده ... می بینی که تنها شده ای ... تنهایی کم کم دیوانه تر ات می کند ... میروی همه ی عاشقانه هایت را میکُشی ... حافظه ات را دیلت میکنی ... تمام ِ خاطرات ِ روزهای خوشی ات را به باد میدهی ... تمام ِ احساساتت را دار میزنی ... سیانور هم انگار دردی از دردهایت دوا نمیکند ... چشمهایت را با اسید شستشو میدهی شاید از بهانه گیری شان کم شود ... چشم که باز میکنی ، خودت را می بینی و دنیای خالی اطرافت را ... محصور بین ِ دیوارهایی از جنس ِ سردی و سیاهی ... آرام آرام انگار نَفَس ات قطع میشود ... خودت را میکُشی و نمیفهمی ...
"فاطمه.محکم"
پ.ن : آی دنیا دل گیرم ازت ...
پسرکم چند روز پیش :

وقتی ماهی قرمز کوچکمان آرام روی آب خوابیده بود و ما مجبور شدیم با بغضی خفته در گلویمان و دور از چشم گربه های محل ، توی باغچه ی جلوی خانه بی هیچ سر و صدایی به خاک بسپاریمش ، به این فکر کردم که لابد تمام ِ شکوفه های بهار ، همین ماهی های قرمز کوچک اند که ما توی باغچه هایمان میکاریم که تا سال ِ بعد همین موقع سبز شوند ؛ شکوفه دهند ... حالا انگار باله های حریرشان را می بینم که با نسیم بهاری روی شاخه های سبز باران خورده با عطر بهار میرقصند ... ماهی من حالا به جای تُنگ توی درخت ، به جای آب هوا ، به جای زمین آسمان ...
"فاطمه.محکم"
سلام رفقا ... بهار همتون قشنگ ... عزاداری هاتون قبول ... دلم تنگ ِ مثل ِ همیشه ... بهار که اومد کولیک پسر کوچولوی ما هم خوب شد ... امروز سه ماهگیش تموم شد و وارد چهارماهگیش شد . اینم عکس محمدرضا با پسر دوست همسری که به فاصله چند ساعت از هم توی یه بیمارستان به دنیا اومدن ...

حسابی بد قول شدم ... ولی بعد از رفتن به خونه جدید حتما فعالیت مجازی مو شروع میکنم ... یاعلی
کلا محمدرضا ژست های مختلفی با دستاش میگیره ... انواع و اقسام مدل ها ... این جدیدترین مدلیه که از خودش بروز داده ...


بالاخره بعد از ۴۰ هفته انتظار ، ساعت ۱۴ روز یکشنبه ۱۵ دی ماه ، محمدرضا ی کوچک و دوست داشتنی ما افتخار دادند که به این دنیا تشریف بیاورند و من و محسن جان را از یک حس ِ فوق العاده شیرین مادر شدن و پدر شدن سرشار کنند ...
اینم عکس نی نی کوچولوی ما ، چند ساعت پس از تولد :

پ.ن: قالب وبلاگم پریده و در حال حاضر در دسترس نیست که بذارمش![]()

"خدايا! بر دري از درهاي خانه پيامبرت ايستادهام..." و اجازه ميخواهم، كه مبادا بياذن شما، ميهمان خانهتان شوم.
"همواره زنده اند و نزد تو روزى داده مىشوند، محل ايستادنم را مىبينند و سخنم را مىشنوند و به سلامم پاسخ مىدهند." به اين جاي اجازهنامه كه ميرسم، بيتابتر ميشوم، كلمهبهكلمهاش بارانيام ميكند. آري! يقين دارم كه شما زنده هستيد، من را ميبينيد، صدايم را ميشنويد و پاسخ سلامم را ميدهيد. اما اي كاش اين حجاب نبود و اي كاش من اينقدر ناشنوا نبودم كه صداي سلامتان را ميشنيدم. كاش عطر نفسهايتان را حس ميكردم. كاش لايق ميشدم...
سلام مهربان آقاي ما! سلام اي ضامن دلهاي شكسته؛ سلام اي غريب غريبها. حالا انگار چشمهاي خستهام شما را ميجويند، كجا ايستادهاي مولاجان؟
"آيا وارد شوم اى فرشتگان مقرّب خدا، كه در اين زيارتگاه اقامت داريد؟ پس اى مولايم، مرا براى واردشدن اجازه ده، به بهترين اجازه اى كه به يكى از دوستانت دادهاى، چنانچه من لايق آن اجازه نيستم، ولى تو لايق آنى."
باران چشمهايم انگار خيليخوب آيينه دلم را جلا بخشيده است، مثل هرباري كه با بندبند اين اجازهنامه ميسوزم، ميبارم و زلال ميشوم؛ ريههايم پر ميشود از عطر حضورتان؛ حالا آرامم و دلم را مثل همۀ دلهايي كه در گوشهاي به اعتكاف عاشقي نشستهاند، روانه بهشت ميكنم. اما... اما دلم هنوز تشنه است؛ دلم وصـل ميخواهد؛ ديريست كه دلم يك اتفاق ساده عميق ميخواهد ... يك سلام!
اسم دی که می آید سردت میشود ، بهمن بوی برف را به مشامت میرساند ، اسفند اما لنگه ندارد . حس و حال ِ خاص ِ خودش را دارد ... سردت هم که باشد هوس ِ خرید ِ عید بی خیالت نمیشود ، عیدانه های شیرینی سراغت را میگیرد ... زمستان را دوست داشتم ... به خاطر سرمایش... به خاطر اینکه این سه ماه را خیالم راحت بود که دستهایم کمتر عرق میکند ...مثل ِ وقتی که رفتیم سرعین و من از ذوق داشتم نابود میشدم که دستهایم را برده بودم توی اغما ... زمستان را حالا بیشتر دوست دارم ... بوی عاشقی میدهد ... وقتی دستهایم را گرفتی و فشار دادی و میخواستی خجالت من بریزد ؛ که شرمنده نباشم و جملات عاشقانه ات را پشت سر هم برایم ردیف کردی ... زمستان حالا شاید دوست داشتنی تر از پائیز و بهار و تابستان است برایم ... به طعم ِ اولین شکلات داغ ِ کافه "مان" ... به طعم ِ اولین بار قدم زدن زیر باران ؛ خودم و خودت ، زیر سقف ِ آبی خدا ... به طعم ِ اولین چله ی عاشورا خواندن ِ دو نفره ... به طعمِ اولین سلام مشترک به امام رئوفمان ...
حالا دومین سالی ست که زمستانمان حسابی بهاری شده و مُدام شکوفه میدهد ...
ممنونیم خدا بابت ِ همه ی شکوفه هایی که توی دستمان گذاشتی و ما آنقدری که باید قدر ندانستیم ...
+ آدمی که بیشتر رفقایش را گم کرده باشد و مخاطب خاصش هم اینجا را از یاد بُرده باشد ، بهانه اش جور میشود برای ننوشتن ...
چقدر دل تنگ ِ این روزها بودیم . با این که شاید نباید این ماه را آنقدر دوست داشته باشیم، آخر ماهی ست که حسین (ع) را از ما گرفت ولی ما تمام ِ اشک هایمان را میگذاریم برای این روزها . برای غربت و مظلومیت زینب(س) ، برای تنهایی حسین (ع) ، برای دلتنگی های رقیه(س) ... این ماه ، ماه احساس های زخم خورده است ...
این روزها ؛ لا به لای گریه ها و بغض هایی که در گوشه گوشه ی شهر جاری ست ، لا به لای دلتنگی های کربلایی ، من را هم دعا کنید ... برای این دل ِ ناصبورم ... برای عشقی که کنار ِ ضریح اش جا مانده ...
کاش این دکمه های کیبورد با دلم راه می آمدند و حرفهای مانده در گلویم راه ِ پرواز را پیدا میکردند ... کاش!
/Sahrai/400.image_2012122516372237510.jpg)
این شعر " حسین زحمت کش" از آن سوزهای نهانی دارد که ... :
داری از قصد می زنی یک ریز
با سر انگشت خود به شیشه ی من
قطره قطره نمک بپاش
امشب
روی زخم دل همیشه ی من
تو که در کوچه راه افتادی
همه جا غیر
کربلا بودی!
با توام آی حضرت باران
ظهر روز دهم کجا بودی؟
روز آخر که
جنگ راه افتاد
سایه ی تشنگی به ماه افتاد
هر طرف یک سراب پیدا شد
چشمهامان
به اشتباه افتاد
مهر زهرا مگر نبودی تو؟
تو که با مادر آشنا بودی
با
توام آی حضرت باران
ظهر روز دهم کجا بودی؟
مادری در کنار گهواره
لب
گشود و نگفت هیچ از شیر
تو نباریدی و به جات آن روز
از کمانها گرفت بارش
تیر
تو که حال رباب را دیدی
تو به درد دلش دوا بودی
با توام آی حضرت
باران
ظهر روز دهم کجا بودی؟
وقتی آن روز رفت سمت فرات
در دلش غصه های
دنیا بود
تو اگر در میانمان بودی
شاید الآن عمویم اینجا بود
رحمت و
عشق از تو می بارید
قبل تر ها چه باوفا بودی
با توام آی حضرت باران
ظهر
روز دهم کجا بودی؟

قبول باشد سید !
مینشینم جایی نزدیک ِ سید ِ عباپوشی که نشسته است روی سنگ فرش ِ وسط ِ صحن و با لحنی آرام و دلنشین قرآن می خواند ...گاهی بلورهای اشک روی صورتش روان می شود و گاهی زیر لب حرف هایی را زمزمه می کند ... سید ِ عباپوش را دوست دارم؛ از آن پیرمردهای نازنین روزگار است که امروز انگار باز هم دل ِ وصل شده اش او را به این جا آورده ... از آن هایی که روزگار چین های زیادی را بر پیشانی شان نشانده ... گهگاهی نگاهی می اندازد به همه ی آدمهایی که انگار در آمد و شد مهربانی آقا گم شده بودند. به بعضی ها سلام می کند و بعضی ها را فقط نگاه ... دلیل انتخاب هایش را نمی فهمم ... ! سید ِ عباپوش حتما دلیلی برای انتخابش ، سلامش ، نگاهش و نیایش هایش دارد ... یک دلیل ِ خاص ! شاید یک جور عطوفت ِ ارغوانی رنگ را از چهره شان میخواند. زاویه ی نگاه ِ دلم را که رو به آسمان ِ حرم تنظیم می کنم ، می بینم که انگار آسمان پائین تر آمده ... جایی نزدیک ِ همین مسافر ِ امروز ... نزدیک ِ سید !
دخترکی آن طرف تر ، زانوهایش را توی بغل گرفته و چشم دوخته به این طرف ِ صحن ... شاید روح ِ او هم مثل ِ من در لحظه لحظه های نیایش ِ این سید تکثیر شده . شاید او هم دوست ندارد مثل ِ من عادت کند به ساده گذشتن از کنار ِ آدم ها ...
حالا نه با تویی که مهربانیت از جنس ِ دیگری ست ، که دوست داشتنی ست ، که نمیتوانم از کنارت ساده بگذرم ، که دعا می کنم کاش این همه حرف ِ توی نگاهت را می توانستم بفهمم. نه! با تو حرفی ندارم ... فقط توی دلم دعا می کنم که کاش برای من هم دعا کنی سید ِ عباپوش ... که زیارتت از آن دلی هایی بود که دلم می گوید: امضاء شده است ، که مُهر ِ قبولی به پایش خورده ...
متن : فاطمه محکم
عکس : مسعود نوذری
مهتاب جان میرود لالا کند و جایش را میدهد به خورشید بانو ... صدای سرفه های رادیوی مسجد کم کم در می آید ... گلویی که صاف میکند ، گوش من دوباره باز زمزمه های شیرین میشنود ... این جور وقت ها که میشود کلی خدا را شکر میکنم بابت ِ این که همسایه ی مسجد شده ایم باز ... مثل ِ خانه ی پدری که صدای اذان مسجد از پنجره ی اتاقم برایم دل نوازی میکرد ...
عطر ِ باران را که حس میکنم ، چشمهایم را باز میکنم و آهسته میدوم سمت ِ در و هوایی تازه میکنم از باران ... همین حس ِ قشنگ باران ، حال ِ بد من را خوب میکند ... حال ِ بدی که سوغاتی کابوس ِ دردناک ِ دیشب بود ... اصلا مگر میشود باران ببارد و تو بی خیال ِ سرماخوردگی و گلو درد و دردهایت نشوی ؟ مگر میشود باران ببارد و تو لبخند نزنی ؟ مگر میشود باران ببرد و تو هوای دلت را عوض نکنی ؟ می بینی ؟ چقدر ساده میشود با همین بهانه های کوچک شاد شد ، لبخند زد و زندگی را از نو نفس کشید ؟
بعد از رفتن ِ همسری می نشینم پای دیدن ِ ویتامین 3 . مهمانش بهت زده ام میکند... نمیدانستم باید به حال و روزش بخندم یا گریه کنم ؟ مهمان ِ عجیب ِ امروز ِ علی ضیا یک جورهایی من را میان ِ حس ِ دو گانه ای گرفتار کرده بود . چقدر لبخند ، چقدر آرامش و چقدر شکرگویانه حرف میزد بانویی که دردهای زیاد داشت ... بانویی که انگار رنج ِ بیماری پسر و همسرش ، درد ِ نان داشتن ، درد ِ کوله بار ِ سنگین ِ روی دوشش را احساس نمیکرد ... شاکر بود و هنوز با همان کفش های آهنینش ، امیدوار قدم بر میداشت ... و من چقدر مبهوت این بانو شده بودم ... چقدر با خودم درگیر شدم و چقدر شرمنده ... میدانم که جای او اگر می بودم ، تاب نمی آوردم این همه درد را ... ولی بانوی مهربان ِ امروز ، درس های زیادی به من داد ... با همان ِ نگاه ِ معصومانه و همان لبخند ِ دلنشین و همان خدا رو شکر های مُدام ِ بر لبش ..
امروز روز ِ عجیبی بود ...
خدایا ! بابت ِ همه ی داده ها و نداده هایت شکر ...
ممنونم خدای مهربانم ...ممنون
"فاطمه.محکم"
" اصلا پاشو بریم عکاسی از پائیز " ... و من که از بیکاری و تنهایی حوصله ام سر رفته با هیجانی وصف ناشدنی ، آماده میشوم که برویم عکاسی ... برویم دنبال ِ عاشقانه های دو نفره ... عکسهای یواشکی ... راه می افتیم ... میرسیم به مقصد ... دوربین را هی به هم قرض میدهیم ... دنبال ِ هم میدویم و سوژه هایمان را پنهان میکنیم ... بعد که شکارش کردیم با کلی ژست ِ عکاس بودن به هم نشانش میدهیم ... بعد قربان صدقه ی هم میرویم ... خسته که میشویم ؛ میرویم مینشینیم یک جای دنج ِ خالی تر از همه جا و در مورد سوژه هایمان حرف میزنیم و چای مینوشیم ... باز یک چیزی درونمان ما را قلقلک میدهد ... این بار با هم میرویم سراغ ِ سوژه ها ... سوژه ها عاشقانه تر میشود ... دو نفره تر ... از " تنهایی" در می آیند ... اصلا یک جور عطر ِ منحصر به فردی را انگار میتوانی از توی این عکس های دو نفره احساس کنی ... هی بو میکشی ... تند تند بو میکشی ... هوای ریه هایت را عوض میکنی ... و دلت میخواهد که مٌدام عکس بگیری از این قاب های عاشقانه و بزنی به دیوار ِ دلت ... که هوای دلت را هم عوض کنی ...
"فاطمه.محکم"

عکاس : من و همسری
" فوتوبلاگم به روز شد "
میدانی چقدر دل تنگم ؟ میدانی چقدر دلم حرف زدن میخواهد ؟ میدانی دلم چقدر برای قسمت هایی از فاطمه ایی که دغدغه هایش حالا شاید خیلی فرق کرده اند ، تنگ شده ؟ میدانی چقدر دلم میخواهد این صفحات ِ سپید را خط خطی کنم ؟ میدانی چقدر دل تنگم برایت ؟ برای تویی که ندیده و نشناخته قربان صدقه ام رفتی و حتی برای تویی که ندیده و نشناخته ، حرفهای تلخی نثارم کردی ؟ ... دل تنگم برای تمام ِ شلوغ کاری ها و تولد ها و گریه ها و جشن های دنیای مجازی ... برای مبارک باشدها ... برای به پای هم پیر شوید ها ... حتی شاید برای خدا بیامرزاد های تلخ ... برای ختم ِ قرآن ... برای خدا خیرت بدهدها ... برای خیزش عروسک ها ... برای کارهای یواشکی ...برای نامه نوشتن به شیراز ، به املش ، به قم ، به تهران ، به ایلام ، به تنکابن ، به یزد ... حتی دلم برای اداره ی پست هم تنگ شده ... خانه ی پدرم فقط 5 دقیقه فاصله داشت با اداره پست مرکزی و این یکی از بهترین خوش شانسی های من در زندگی بود ... و البته حالا هم زیاد دور نیستیم ... دل تنگم برای تمام ِ کامنتهای خصوصی دیلت شده ... برای تمامی رازهای مگو ... برای گفته ها و ناگفته ها ... دل تنگم حتی برای بچه های خبر ... برای رفاقت ِ صمیمی بچه های وب ... برای گریه های پای وبلاگ ها ... برای شیطنت های یواشکی ... و البته این وسط پشیمانی ها و خطاهایی هم بود که میگذاریمش توی پرونده ی "درس عبرت" ... باشد که پند گیریم ...
"فاطمه.محکم"
- حالا من میخواهم بنویسم . اگر بشود ، اگر بتوانم ، اگر خدا باز هم دستم را بگیرد .
- سلام دوست جونا . من برگشتم . صدام میاد ؟
- البته من چند روزه برگشتما ... یکمی آب و جارو کردن ِ وبلاگم طول کشید ...!
سلام رفقای خوبم . دیروز این خاطره را در جایی خواندم و خالی از لطف ندیدم که اینجا هم بگذارم که شما هم بخوانید ... هرچند که شاید پیش تر خوانده باشید :
به گزارش جهان نیوز، علامه جعفری میگوید: فردی تعریف میکرد تو یکی از زیارتام که مشهد رفته بودم به امام رضا گفتم یا امام رضا دلم میخواد تو این زیارت خودمو از نظر تو بشناسم که چه جوری منو میبینی. نشونهشم این باشه که تا وارد صحنت شدم از اولین حرف اولین کسی که با من حرف میزنه من پیامتو بگیرم.
وارد صحن که شدم خانممو گم کردم. اینور بگرد، اونور بگرد، یه دفه دیدم داره میره. خودمو رسوندم بهش و از پشت سر صداش زدم که کجایی؟ روشو که برگردوند دیدم زن من نیست. بلافاصله بهم گفت: «خیلی خری!» حالا منم مات شده بودم که امام رضا عجب رک حرف میزنه. زنه دید انگار دستبردار نیستم دارم نگاش میکنم گفتش «نه فقط خودت، پدر و مادر و جد و آبادتم خرند.»
علامه میگوید این داستان را برای مطهری تعریف کردم تا ۲۰ دقیقه میخندید.
