تبليغاتX
//body>دوستان مهربانم به وبلاگ محکم خوش آمدید.محکم یعنی محمود احمدی نژاد ، حدیث فولادوند،کامران نجف زاده و مجید اخشابی.البته این فقط توضیح نام وبلاگم بود ولی وبلاگ در مورد هر چی که دلتون بخواد هست،میتونین ببینین.خوشحال شدم از حضورتون ." خانه ی رؤیاهایم کلبه ایست کوچک در دشت شقایق ها که تو را کم دارد،راستی کی میآیی؟" . محکم *** ساعتهای آرامش یک قلب رازگو
جمعه 15 آبان1388
گل نرگس...
شبا رو جمع میکنم تا میزنم

رنگ روغنی به فردا میزنم

همه ی تلخی ها رو دور میریزم

طعم شیرینی به دریا میزنم

واسه ی اومدنت برنامه هاست

همه ی جاده ها آب پاشی میشه

نوک هر پرنده ایی شاخه گلیست

کف رودخونه هامون کاشی میشه

یه حساب تازه ایی باز میکنم

شکل ماهتو پس انداز میکنم...

۱-  خدا رو شکر "جمعه ایی" هست که به یادم بیاورد برای فرج ات دعا کنم ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

2- یاهو مسنجر من سه روزی میشه که باز نمیشه . ایمیلم هم همینطور. چیکار کنم ؟!

۳-اهنگ بلاگمو عوض کردم.

۴- این عکسو ببینید :(من باهاش گریه کردم)...اسم معلم کلاس اولم خانم شاهرخی بود . یادش بخیر...

کلام آخر :

با تو ام

با تو خدا

یکمی معجزه کن...

نوشته شده توسط فاطمه در 12:43 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه 11 آبان1388
استاد مجید اخشابی عزیز
مجید اخشابی/خواننده

از سایت مجید اخشابی دیدن کنید :

www.majidakhshabi.com

نوشته شده توسط فاطمه در 11:42 | لينک به اين مطلب
شنبه 9 آبان1388
آنفولانزای نوع ع ش ق...

ای زندگی بردار دست از امتحانم

چیزی نه میدانم نه میخواهم بدانم

.

دلسنگ یا دلتنگ چون کوهی زمین گیر

از آسمان دلخوش به یک رنگین کمانم

.

کوتاهی عمر گل از بالا نشینی ست

اکنون که می بینند خوارم ، در امانم

.

دلبسته ی افلاکم و پابسته ی خاک

فواره ایی بین زمین و آسمانم

.

آن روز اگر خود بال خود را می شکستم

اکنون نمی گفتم بمانم یا نمانم؟!

.

قفل قفس باز و قناری ها هراسان

دل کندن آسان نیست ! آیا میتوانم ؟!

فاضل نظری

پ.ن : "من که در تنگ برای تو تماشا دارم / با چه رویی بنویسم غم دریا دارم؟"

پ.ن: ازسنگهای بیابان ، خاموش بودن عجیب نیست . از ما که هم کیش موجیم این گونه ماندن عجیب است . (علیرضا قزوه)

نوشته شده توسط فاطمه در 18:58 | | لينک به اين مطلب
جمعه 8 آبان1388
رضا جان(ع) ، میلاد توست امروز...
 نشسته ام روی صندلی ، زل زده ام به تقویم روی میز و دارم به این فکر میکنم که چه بنویسم برای تو ، برای تویی که اینقدر خوبی ، مهربانی ...

چند روز دیگر تولد توست و من میخواهم نامه ایی برایت بنویسم و با یک شاخه گل رز و یک کارت "تولدت مبارک" بیایم پای بوست ، بیایم جشن تولد باشکوه تو و تولدت را تبریک بگویم ...

نگاه میکنم به 8/8/88 ...چه روز منحصر به فردی ... به این فکر میکنم که : خوش به حال "کودکی" که در این روز به دنیا بیاید ...خوش به حال "پیوندی" که در این روز بسته شود ....خوش به حال "دعایی" که در این روز اجابت شود ... خوش به حال "گرهی" که در این روز باز شود ...

هو المحبوب

آقایم سلام . سرورم سلام . منم . فاطمه . همسایه ایی در به در که مدام مزاحمت میشود و تو همیشه با مهربانی جوابش را میدهی. منم . همانی که همیشه شادی هایش ، غصه هایش ، گریه هایش و خنده هایش را برایت می آورد .منم . همان کسی که هرچه با تو حرف میزند خسته نمیشود . چقدر لذت با تو هم کلام شدن ، شیرین است ...

رفیقی میگفت هر وقت تو دل تنگمان میشوی ، صدایمان میزنی ، می آییم حرم ات و آن وقت است که میگویند "طلبیده" شده ایم . وای که من چقدر عاشق این لحظه های ناب دلتنگی تو ام . لحظه هایی که میدانی دلمان بیشتر از هرجایی تو را میخواهد که صدایمان میزنی . لحظه هایی که فقط آرامش ِ آسمان ِ حرم ِ تو آراممان میکند ... .

دل ما همیشه به دل تو راه دارد ...خدا کند دل تو نیز همیشه به دل ما راه داشته باشد...

مولای غریبم !

چند روز دیگر جشن تولد توست و من نمیدانم چرا بغضم گرفته . نمیدانم به خاطر خوبی های توست که اینگونه شده ام یا بغضم گرفته چون احساس میکنم اگر امروز حاجتم را ندهی ، دیگر امیدی برایم باقی نمی ماند ...

دلم میخواهد از تو قول بگیرم که جمعه  من حاجت گرفته از حرم ات بیرون بروم ولی  احساس میکنم بی انصافیست که همین روز تولدت را هم از تو چیزی بخواهم اما سرورم ! ما دلخوشی های کوچکی داریم که نگاه بزرگی ، همچون نگاه تو را می طلبد ...

مولایم ! جمعه میخواهم فقط و فقط برای تبریک تولدت بیایم حرم . تنها بهانه ی من تبریک تولدت باشد ، نه حاجتی و نه گرهی ...

با این همه ...

دعا میکنم که : چه آنهایی که از گوشه کنار این جهان برای عرض تبریک آمده اند و چه آنهایی که دلشان اینجاست و نشد که بیایند و از نزدیک زیارتت کنند ، به دعایی که کنج دلشان پنهان کرده اند و تنها امیدشان نگاه توست برسند و بدون عنایتت از حرم ات بیرون نروند .

دعا میکنم که اگر به صلاحمان است ما را به مقصود برسانی ...

مرا ببخش اگر نتوانستم خوب حرفهایم را برایت بنویسم ....

مرا ببخش اگر همسایه ی خوبی برایت نبوده ام. سفارشم را به "خدا" بکن . و برایمان دعا کن .

تولدت مبارک همسایه

ولادت هشتمین اختر تابناک آسمان امامت و ولایت امام رضا (ع) بر تمامی عاشقان آن حضرت مبارک باد .

نائب الزیاره تان هستم انشاءالله ... .

ای بابا جان.به اونایی که مشهد زندگی میکنن میگن همسایه امام رضا (ع) یا مجاورین امام رضا(ع).حتما که نباید خونمون وصل باشه به حرم که بهم گفتین من که خونمون نزدیک حرم نیست پس چرا نوشتم همسایه.

نوشته شده توسط فاطمه در 18:9 | | لينک به اين مطلب
شنبه 25 مهر1388
Telepathy / تله پاتی

کلمه تله پاتی نخستین بار توسط فردریک مایرز (Fredric Mayerz) یکی از پایه گزاران انجمن تحقیقات روانی انگلستان به کار گرفته شد . این کلمه از دو لفظ یونانی مشتق شده : تله به معنی دور و  پاتوس به معنی احساس می باشد که در واقع احساس از دور معنی میدهد .

شامل دو بخش است :

انتقال افکار و احساس به قصد اشخاص دیگر

دریافت افکار و احساس دیگران که آن را "فرایابی" می نامیم .

*

در تمرینات تله پاتی همکاری دو نفر ضروری است . شخصی که انتقال فکر میدهد(عامل/مخابره کننده) و شخصی که آن را دریافت میکند(وسیط / مخابره گیرنده)

*           

اگر علاقه و احساس عاطفی بین دو طرف بیشتر باشد ، بهتر تله پاتی روی میدهد.

برای شروع تمرین ابتدا باید از وسیطی که خبر دارد ما میخواهیم روی ان تمرین کنیم استفاده کنیم . مثلا به طرف میگیم بشینه و کامل فکرشو از هر چیزی تخلیه کنه ، در واقع باید در یک خلا فکری باشه تا بتونه پیامی رو که عامل میده دریافت کنه و فقط باید  منتظر یک تحریک درونی بمونه . مثلا شخص عامل به این فکر میکنه که در رو باز کنه ، آن وقت وسیط یکهو در را باز میکند .

با انجام تمرین به مرور زمان این تله پاتی قوی میشه .

حتی اگر دو نفر با هم ارتباط قوی داشته باشند میتونن از فواصل بسیار دور پیام ها رو دریافت کنن . به طور همزمان کاری رو انجام بدهند و یا به یک موضوع در آن واحد فکر کنند .

.

امیدوارم خسته کننده نبوده باشه . واسه من که این موضوع خیلی پیش میاد . البته میگن که انسانهای عاطفی تله پاتی قوی تری دارند . منم که عاطفیییییییی!

 

اگر دوست داشتید در آپ بعدی از "روشن بینی" حرف خواهم زد . در روشن بینی افراد میتوانند وقایع در حال وقوع یا وقایع آینده رو از فاصله بسیار دور رویت و احساس کنند . فرق روشن بینی با تله پاتی توی اینه که در روشن بینی نیازی به ارتباط فکری با دیگری نیست ....

برای من هم این مورد خیلی پیش میاد . در واقع همون حس ششم است که من فکر کنم حس هشتم دارم . بزنم به تخته .

پ . ن :

خدایا فاصله ت تا من خودت گفتی که کوتاهه 

             از اینجا که من ایستاده م چقدر تا آسمون راهه ؟  

میخوام عاشق بشم اما تب دنیا نمی ذاره 

                     سر راه بهشت من درخت سیب می کاره  

ببخشید.بنا به درخواست پدرم.اس ام اس و تماس تعطیل....

نوشته شده توسط فاطمه در 20:30 | | لينک به اين مطلب
چهارشنبه 22 مهر1388
تقدیم به یک عدد "عشق"...
 

نمیدانم آسمان چگونه است

و زمین چه سان

که در هرچه مینگرم

تو را می بینم

نمیدانم به چه می اندیشم

که روزهاست

خود را از یاد برده ام ...

تنها چیزی که میدانم اینست که:

هر چه دورتر میروی

یادت نزدیک تر می آید

و هر چه کمتر تو را می بینم

نقشت بیشتر در دلم می نشیند ...

 دوستت دارم

پ .ن : امام صادق (ع) : بسیار دعا کنید زیرا دعا کلید هر رحمتی است .

 

نوشته شده توسط فاطمه در 14:18 | | لينک به اين مطلب
جمعه 17 مهر1388
یک دقیقه مانده به مرگ

دیشب برای اولین بار مستند " دوباره زندگی " با حضور امین حیایی را از شبکه سه سیما دیدم . مستندی که تمامش در یک قبر میگذارد . سوالاتی در مورد این دنیا و دیدگاهشان در مورد قیامت و دقایق پایانی عمر . به نظر کار جالبی می آید . اینکه شاید با آوردن چهره های معروف ،  سعی در ارشاد گروهی از هنرمندان و طرفدارانشان داشته باشند تا بعضی از آنها به راه راست هدایت شوند و یا شاید با دیدن و شنیدن حرفهای این آدمهای محبوب ِ مشهور ِ معروف ما هم کمی دلمان بلرزد و یادی هم از نکیر و منکر بکنیم .

برسنگ قبر من...

در همین راستا ! من  تصمیم گرفتم یک سوال از شما بپرسم . تا حالا فکر کردی که روی سنگ قبرت چی دوست داری بنویسن؟ البته بعد از 100 سال ...

من سنگ  قبرمو سپردم به یه نفر که واسم خیلی عزیزه...گفتم اون هر چی دوست داره بنویسه....

نوشته شده توسط فاطمه در 7:0 | | لينک به اين مطلب
چهارشنبه 15 مهر1388
تشکر از رفقای مجازی !
محکم

شما رفقای مجازی ِ دوست داشتنی ِ ماه ِ من ، همیشه من را شرمنده میکنید . خواستم بابت این همه مدت فقط یک تشکر خشک و خالی اما از صمیم قلبم از همه ی کسانی که حتی یک بار قدم به این وبلاگ گذاشته اند بکنم . از همه ی شما ، سفیر و وزیر و دانشجو و نقاش و منتقد و نویسنده و خبرنگار و ... .

الان من جدا از کامنت ها و ایمیل ها و اس ام اس ها و غیره ، کلی هم نامه و هدیه و چیز میز یادگاری دارم که بار هر بار نگاه کردن بهشان ، کلی خاطره را برایم زنده میکند. امیدوارم دیگر بیش از این شرمنده ام نکنید.

در آخر از آقا صالح هم به خاطر این لوگو خیلی ممنونم . خیلی سوپرایز شدم و ذوق زده...

ممنونم بابت تمام این لحظه ها ...

این پست فقط ماله تو بود...تویی که از اهالی کلبه محکم شده ایی . جزو ساعتهایی از لحظه های آرام زندگی ام که با تو قسمت اش کردم

نوشته شده توسط فاطمه در 21:16 | | لينک به اين مطلب
جمعه 10 مهر1388
برای مادر بزرگهایی که نیستند...

مادربزرگ

گم کرده ام در هیاهوی شهر

آن نظر بند سبز را

که در کودکی بسته بودی به بازوی من

در اولین حمله ی تاتار عشق

خمره ی دلم بر ایوان سنگ و سنگ شکست

دستم به دست دوست ماند

پایم به پای راه رفت

من چشم خورده ام

من چشم خورده ام

من تکه تکه از دست رفته ام

در روز روز زندگانی ام

" حسین پناهی "

پ .ن1 : به یاد مادربزرگی که 18 ماه است سفر کرده و به یاد دلم ...

پ.ن 2 : نمیدونم چرا من خواب آن وری ها را نمی بینم ؟ خواب دایی شهیدم ،عموی شهیدم...دلم واسشون تنگ شده...فکرکنم یک سال پیش بود خواب عموم رو دیدم ...دیدم از یه جایی که آب زیادی- مثل آبشار - عبور میکرد ، میخواستیم رد شیم ، من میترسیدم...دستمو گرفت و از اونجا ردم کرد...یه پالتوی بلند مشکی پوشیده بود...چقدر دلم واسشون تنگ شده...

پ .ن ۳ : آهنگ دلنوازان رو گذاشتم روی وبم ...(چقدر من آپ تو دی هستم)

تقدیم به ... :

میخواهم

واپسین سخنم

این باشد که:

به عشق تو ایمان دارم ...

"رابیندرانات تاگور"

نوشته شده توسط فاطمه در 12:23 | | لينک به اين مطلب
چهارشنبه 8 مهر1388
ای خدای خسته دلان ...
 با خدا باش و پادشاهی کن

                           بی خدا باش و هرچه خواهی کن

نوشته شده توسط فاطمه در 18:30 | | لينک به اين مطلب
یکشنبه 5 مهر1388
"بازم اوّل راهو ، حس تلخه نرسیدن ..."

 

۱ - این عکسو دیدم . ازش خوشم اومد.گفتم بگذارمش اینجا. پر از حسه...

۲- دو روز از کارآموزی با کلی استرس گذشت...

۳- چقدر انتظار سخته..انگاری تموم زندگیم شده انتظار...رسیدم ته خط انگاری...

۴-ببخشید باز اینجا بوی "نا امیدی" گرفت...

نوشته شده توسط فاطمه در 20:49 | لينک به اين مطلب
چهارشنبه 1 مهر1388
مثل باران لذت ببر از زندگی....

همچون باران باش ، رنج جدا شدن از آسمان را در سبز کردن زندگی جبران کن .

نوشته شده توسط فاطمه در 23:22 | لينک به اين مطلب
سه شنبه 31 شهریور1388
کوله بار درس با بوی پاییز توی بیمارستان !

دم دمای مدرسه و در واقع پاییز و زمستون که میشه تقریبا یه خونه تکونی اساسی انجام میدیم . اسباب بازی های داداشم میره توی انباری (توی پارکینگ) ، کتابهای درسی جایگزین کتابهای غیردرسی توی قفسه های کتاب میشن ، تا حدودی لباسهای مجلسی و کت و شلوارها جمع میشن به جاش مانتو و روپوش و پلیور و کاپشن و ... جایگزین میشن . حتی در مواردی نادر (مثل خونه ی ما) کولر جاشو میده به بخاری !!!

شبهای بی خوابی داره از راه میرسه . [چون اصولا من هرگز نمیتونم روز درس بخونم و اگه قرار باشه درس بخونم(!) فقط شب یا کله ی صبح ...]

خلاصه اینکه : مهر هم آمد . با همان سرعت همیشگی تا روزها و ثانیه هایی دیگر از زندگیمان را بگذرانیم . این وسط ها من داشتم فکر میکردم که ما ایرانی ها چقدر روزهای ناب و دوست داشتنی زیادی داریم تا روزهای زندگی مان را متفاوت و یک جورهایی خیلی خاص کند . اگر بخواهیم میتوانیم زیبا و شاد و پر از امید زندگی کنیم با این روزهای قشنگه خدا ...

من که دیگر نمیخواهم دل به غم ها بپسارم...

خواب دیدم که چند چهارراه بالاتر از منزل ما یک سینمای جدید تاسیس شده که کلی هم طرفدار پیدا کرده . حالا فکر میکنید اسم سینما چی بود؟ ... " سینما فاطمه"... توی خواب هم به اندازه الان ذوق و البته تعجب کرده بودم .

جبران خلیل جبران میگوید اگر در مورد شما بد گفتند سکوت کنید ... البته من همیشه با سکوت موافق نیستم . چون گاهی طرف فکر میکند که دارد به حق سخن میگوید.

بودا هم سلام رساند و گفت بگویم به شما که اگه كسي رو پيدا كردي كه بتوني باهاش بپري باهاش برو ، اما اگه نه ، تنها برو...

سریال خارجی : شنیدم که سریال" لاست" تا چند قسمت خریداری و دوبله شده و قراره از تی وی ایران پخش بشه !!! البته فکر نمیکنم دوبله اش جالب بشه . راست و دروغشو نمیدونم.

سریال ایرانی : این سریال "دلنوازان" با این تبلیغاتی که این شب ها دارد و این آهنگ زیبایش با صدای لهراسبی ، فکر میکنم جای دیدن داشته باشد . من یکی را که خیلی مشتاق کرده . عشقولانه و درام . فقط خدا کند مثل رستگاران زیاد مزخرف نباشد .

چقدر بارون قشنگه . چی میشد هر روز یه کوچولو بارون می بارید ؟...عاشقشم...

التماس دعا مهربانانم

اختلاف ساعت شهرهای مهم جهان با تهران در ادامه مطلب ...
ادامه مطلب
نوشته شده توسط فاطمه در 19:22 | | لينک به اين مطلب
جمعه 27 شهریور1388
در جمع من و دوستانم در جشن تولدم و در کنار این بغض بی قرار ، جای تو خالی ...

من روز به دنیا اومدنم رو خیلی دوست دارم . احساس میکنم که این روز فقط مال خود خودمه ! به همین خاطر عدد 27 ، شهریور ، تابستان و سه شنبه را هم دوست دارم. حتی شاید دلیل اینکه شهریار و اشعارش را هم دوست دارم به همین دلیل است . روزی که سند خورده به نام من . روزی که دوستش دارم و دوست دارم طولانی ترین روز عمرم باشد . البته لحظه ها و روزهای زیادی وجود داره که دوست دارم همیشه باشد اما دوست داشتن من که دلیل نمیشود ؟

حتی وقتی عقربه های ساعت از 12 شب رد میشه و رسما وارد 28 شهریور میشیم غصه ام میگیره که روزم داره تموم میشه . شادم ، پر از انرژی های مثبت و  آرزوهای جدید  برای روزهای آینده ام.

حالا با خودتون فکر نکنید که من نارسیس دارم اما بالاخره یک روز هم به ما میرسد که خودمان را تحویل بگیریم ، مگر نه ؟

امروز روز تولدمه پس بهترین آرزوها رو برای خودم و دیگران میکنم . شما هم برای من آرزوهای خوب خوب بکنید لطفا .

روز تولدتون رو هم مثه من خیلی دوست داشته باشید .

 

 

                             تولدم مبارک

 عکس هم بعدا میذارم از خودم....

 

سال 88 برای من تا اینجا سال خیلی خوبی بود . مخصوصا اینکه به آرزوی بزرگم (کربلا) رسیدم . انشاءالله بقیه اش هم خوبه...البته تلخی ها و گریه هایی هم داشت اما هر چه هست شکر ! اصلا سال 87 و 88 یک جورایی خیلی خاص شده اند . دوستشون دارم .

پروفایلم رو تکمیل کردم ... آهنگ تولدت مبارک محمد نوری رو هم گذاشته ام روی وبم ... خواستی اسپیکر را روشن کن !

از دست این بلاگفا آدم چیکار کنه؟بالاخره الان تونستم آپ کنم .

درضمن هدیه تولد فراموش نشه...حتما که نباید مادی باشه ، میتونه معنوی باشه واونم یه دعا از ته قلبت . حالا مادی هم بود مشکلی نیست . درخدمتم.

از دوستان عزیزم بابت محبتهای بی حد وحصرتان ممنونم . شرمنده ام کردید یک دنیا.

داشتم این کامنتهای خصوصیمو "حذف"میکردم.چون زیاد شده هنگ میکرد همیشه ، به کامنتهای خاطره انگیزی برخورد کردم که شاید روزی در یک پست گذاشتم .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بیتا توکلی

امروز وقتی توی مجله خوندم که بیتا توکلی در سال ۸۴ در تصادفی به همراه پدر و مادرش فوت شده . خیلی ناراحت شدم . بازیگر نقش لیلی در "درچشم باد " و "سام و نرگس" و...روحش شاد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عید سعید فطر بر شما مهربانان مبارک

نوشته شده توسط فاطمه در 14:0 | | لينک به اين مطلب
پنجشنبه 19 شهریور1388
چقدر خوب آرومم میکنی خدا !

تبیان....

هر چی که بیشتر به ماه مهر نزدیک میشم بیشتر استرس میگیرم . از کارورزی توی بیمارستان و این مشکل تعریق دستام که نمیدونم چرا واسه هیچکس جز خودم اینقدر معضل نیست . بهترین دکترها و عطار باشی های مشهد رو رفتم اما فایده ایی نداشته . حتی یکی از استادام هم بهم گیر داد و کلی خرج آزمایش و ... گذاشت رو دستم اما همه ی پزشکا به این نتیجه رسیدن که : " سالمی ؛ هیچ مشکلی نداری دخترم! . برو خداتو شکر که فقط این مشکل رو داری . خیلی از بهترین جراح ها هم هستند که دستاشون عرق میکنه . استادتون هم حق نداره بهت گیر بده ."

خیلی ماهی خدا ...

یه بار به خدا گفتم خدایا میدونم که خیلی دوستم داری که میخوای صدات کنم ، پس من توکل میکنم به تو اما بهم قول بده که کمکم کنی واسه پرستاری که برای کارم مشکلی پیش نیاد ، وقتی میخواستم برم دانشگاه قرآن باز کردم  و بهم گفتی :

"آنها که به خدا ایمان آورده و دلهایشان به یاد خدا آرام میگیرد آگاه شوید که خدا آرام بخش دلهاست. آنانکه به خدا ایمان آورده و به کار نیکو پرداختند خوشا بر احوال آنها و مقام نیکوی آنها ."

یه بار بهت گفتم خدایا ، 7 ساله دارم دعا میکنم ، کافی نیست ؟ ...ولی اگه بازم صلاح تو نیست نمیخوام ، اگه میخوای حاجتمو بدی و بعدش دیگه منو تحویل نگیری ، نمیخوام ...و قرآن باز کردم و آیه ی 49 سوره ی یوسف آمد که بهم گفتی :

" بعد از هفت سال خشکسالی ، سالی می آید که مردم در آن به آسایش و فراوانی نعمت میرسند . "

یادته چقدر تعجب کردم ؟

امروز که دلم به شدت گرفته بود و ازت خواستم اگه صلاحته منو شفا بدی چون همش فکرمیکنم اگه خوب بودم شاید اینقدر استرس نداشتم واسه بیمارستان و باز تو آرومم کردی و چقدر خوب آرومم میکنی خدا. قرآن بازم کردم و آمد آیه 44 سوره ی ص و تو گفتی :

"و ایوب را گفتیم دسته ایی از چوبها به دست گیر بزن تا عهد و قسمت را نشکنی . ما ایوب را بنده ی صابری یافتیم. چه نیکو بنده ایی که دائم توجهش به درگاه ما بود . "

 

پ. ن 1: باشه خدا جونم . هرچی تو بگی . خودت میدونی که چقدر دوستت دارم . تا هر وقت تو بگی من صابرم.

پ.ن 2: وقتی رفتیم نجف ، روی یکی از دیوارها نوشته بود : " الله مع الصابرین " من اهالی  حلّه ... چقدر دوست داشتم برم حلّه و مزار ایوب نبی را زیارت کنم.

پ. ن3 :خدایا از محبت و دوستی امروزمان برای فردایمان چیزی باقی بگذار حتی به اندازه ی یک سلام .

پ .ن4 :آموخته ام وقتی نا امید میشوم خداوند با تمام عظمتش ناراحت میشود و عاشقانه انتظار میکشد که به رحمت او بار دیگر امیدوارم شوم و آموخته ام که اگر به آنچه که میخواهم نرسم ، خدا برایم بهتر از آن را فراهم کرده است .

تبریکات :

به نسرین قبولی اش را در رشته ی الهیات/فقه و حقوق دانشگاه پیام نور تهران و به زهرا قبولی اش در رشته ی الهیات/علوم و قرآن حدیث دانشگاه تهران و به هاله قبولی اش در رشته ی مهندسی راه آهن اصفهان و به سونیا  قبولی اش در رشته ی زیست گیاهی دانشگاه اردبیل و میکروبیولوژی آزاد و به لادن قبولی اش در رشته ی حسابداری ایلام و به الهام  قبولی اش در رشته ی مدیریت جهانگردی علامه تهران و به نگار قبولی اش در رشته ی مدیریت امور مالی غیرانتفاعی مشهد و بیوشیمی آزاد مشهد را تبریک میگویم  و برایتان موفقیتهای روز افزون آرزومندم . مبارکتون باشه .

کلام آخر :

ببخشید بازم طولانی نوشتم . من را هم این شبها دعا کنید . دعاتون میکنم. یاعلی

نوشته شده توسط فاطمه در 16:5 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه 9 شهریور1388
خیزش عروسکهای 2 - تو هم بیا

خوب شد ماه رمضان هست که ما یادمان بیاید اگر نمیتوانیم خوب باشیم لااقل بد نباشیم . خوب شد ماه رمضان هست که تا یک سال شارژ شویم ، سبک شویم ، آرام شویم ، بیمه ی خدا شویم ، پاک شویم . خوب شد ماه رمضان هست که گاهی یادمان بیاید که کودکی با آرزوهایی بزرگ اما دستانی ناتوان و قلبی شاید امیدوار ، نگاهش به نگاه ماست . اینکه قید یک لباس یا یک کتاب یا یک چیزی که عشقمان کشیده بخریم را بزنیم و بجایش دلی را شاد کنیم که هم "خدا " لبخند بزند ، هم " او " لبخند بزند ، هم "ما " ، صفایش بیشتر است ، عشقش بیشتر است ... .

سال قبل یک بمب شادی قوی بین بچه های مجازی راه افتاد که اکنون وقتی به آن روزهای خاطره انگیز نگاهی می اندازیم ، می بینیم عجب روزهایی بود ، چقدر شیرین و چقدر انرژی بخش... .

روزی که بنا به خواهش کامران نجف زاده کاری را کردیم که انگار دیگر نمیتوانیم قیدش را بزنیم ، معتادش شده ایم و این روزها هوسش بدجوری ما را قلقلک میدهد.حتی انگار تنهایی حال نمیدهد . صفایش اینست که دسته جمعی انجام بدهیم. اینکه اینجا بنویسیم ریا هم نمیشود . خیلی ها این روزها رفتند و آمدند به وبلاگهایی که سال قبل همه یک پست به اسم " خیزش عروسک ها " داشتند و دادشان درآمده که چرا امسال خبری نیست؟

سال قبل اسمش بود : " خیزش عروسک ها " .

حالا امسال من و زهرا_ض گفتیم بانی شویم و "خیزش عروسکهای 2 " را راه بیندازیم .

طرح خیزش عروسکها یعنی:

یک هدیه ، برای یک دوست بخریم: کودکی که یتیم است ، روی تخت بیمارستان است ، سرطان دارد ، کنار خیابان گل میفروشد ، پرورشگاه و ....

 

زهرا _ ض از خیزش عروسکهای 2 میگوید .

کامران نجف زاده از خیزش عروسکهای 2 میگوید.

ندا از خیزش عروسکهای 2 میگوید.

یاعلی

نوشته شده توسط فاطمه در 20:10 | لينک به اين مطلب
یکشنبه 8 شهریور1388
همسایه طاقت بیار

امروز دوستم خبر داد که توی گروه بندی 6 نفره برای کارآموزی در بیمارستان با هم افتادیم و البته نه با آن استاد خشن ، با یک استاد جدید . البته یکی از پسرهای گروهمان اصلا قابل تحمل نیست . (همون قضیه ی مار و پونه ) . خبر بسیار خوش حال کننده ایی بود .

.

چقدر برنامه ی ماه عسل با حضور ثمره محشر شده بود .

"... خدا حتما عاشق صدای من است که دوست دارد مدام صدایش کنم. "

.

وقتی پول گیرم بیایید ، 170 تومان میدهم قبض گوشی و مثل هر بار توبه میکنم که بار آخر باشد که اینقدر زیاد میشود . آخه اون که علی دایی بید و اینقدر پولدار میگه قبض گوشیم 100 تومان میاد . شطرنجی کنید لطفا ! . با اینکه رمان "دا" را هنوز نخوانده ام اما اینکه هیچ کتابی برای خواندن نداشتم داشتم دق میکردم . رفتم و باز هم کلی کتاب خریدم و بعدش فکر کردم که قرار بود "اپیدمیولوژی" بخوانم برای ترم بعد . البته ماه شهریور یک خوبی دارد و آن هم اینست که هیچ دوستی ندارم که متولد این ماه باشد ؛ پس صرفه جویی میشود در خرید هدیه . البته هدیه روز تولد پدر هست که همیشه معضل بزرگی بوده واسه من ! این بار تصمیم گرفتیم 4 تایی با هم براش کت و شلوار بخریم.

با همه ی این تفاسیر :

1- من بدم می آید که خانواده ام چیزی نمیگویند اما اهل فامیل مدام کری میخوانند که چه خبرته اینقدر قبض ات میاد ؟ مگه تاجری ؟ مگه چیکار میکنی ؟ ... انگاری از جیب اونا میدم .

خنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش / بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

2- برای من لذت بخش است خریدن کتاب و وول خوردن میان قفسه های کتابفروشی "شهرکتاب " در خیابان راهنمایی .

3- هرچه دارم میدهم در راه دوست . عاشق هدیه دادن و سوغاتی خریدن و ... واسه دوستام و اونایی که دوستشون دارم هستم .

4- اصلا من پس انداز کردن بلد نیستم . عابرم هم هر ماه پر میشود و خالی میشود .

.

نفسم میگیرد در هوایی که نفس های تو نیست ... .

.

همسایه طاقت بیار !

تو کمی دورتر از من گریه کن ، بخند

کمی دورتر از خودت راه برو ، ببین

کمی نزدیک مهربانی قلب ها بیا ، بشین !

قول میدهم ته خط

ما همه از سوراخ یک سوزن رد شویم .

                                                     "هیوا مسیح"

نوشته شده توسط فاطمه در 14:7 | | لينک به اين مطلب
سه شنبه 3 شهریور1388
در فصل گریه های بی دلیل من

به نام خدایی که از پنهان قلب های ما آگاه است ....

اول : تقدیم به کسی که از جنس دریاست ....

دارد دیر میشود

پنجره ها را که بسته ایی

در را که قفل کرده ایی

دیگر دلواپس چه هستی ؟

شیر ابر را که نمیتوانی ببندی

کنتور رعد را که نمیتوانی قطع کنی

بیا برویم !

هیچ اتفاقی نخواهد افتاد

این خانه واژه های نسوزی دارد

تو باز خواهی گشت

و همسایه ها مهربان تر خواهند شد

چندان که فکر میکنی

دیوارتان من بوده ام

" محمد علی بهمنی "

آرزویم همه اینست : نرود اشک در چشمان تو هرگز ، مگر از شوق زیاد....

دوم : حرفهای دلم ...

پ .ن 1: گاهی بغض داری بی دلیل ؛ دلت گریه میخواهد بی دلیل ؛ از خودت دلگیری بی دلیل ؛ احساس میکنی غمگینی بی دلیل ...

پ.ن 2: یا من دل نازک شده ام یا تو بی وفا .

پ.ن3 : "دلم هوای غزل کرده / هوای زمزمه در یک اتاق دربسته / که رمز هیچ کلیدی به قفل آن نخورد..."

پ.ن 4 : بازم میگم : نه صد نه صفر . 50 لطفا !

یاعلی

نوشته شده توسط فاطمه در 0:30 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه 2 شهریور1388
ماه رمضان ان ال پی روح و جان !

سلام...

آخرای ساعت که میشد ، بعد از خوردن آخرین چاشت ، همه ی بچه ها دست به سینه می نشستند تا فاطمه جون- مربی مهد- بگه که امروز فرشته جون برای کی کادو آورده . وقتی گفت فرشته جون امروز برای من هدیه آورده ، هدیه رو گرفتم و از خوشحالی تا خونمون فقط دویدم . بعد پریدم بغل مادرم و هدیه ام را نشانش دادم. هنوز هم فکر کردن به این روز که انگار کاملا در ذهنم ثبت شده من را خوشحال میکند . بعد که بازش کردم دیدم ، یک آلبوم است که عکس رویش عکس فوتبالیست های سیاه پوست است . بعدش شروع کردم به غر زدن به مامانم که آخه این که پسرونه ست …. ولی باز هم دوستش داشتم ….

*

همسایه ایی داشتیم تقریبا مسن به نام خانم محسنیان که ایشون یه خونه ی دو طبقه ی خیلی بزرگ داشتند و در ماه رمضان برای بچه های محل کلاس قرآن میگذاشتند . من اون موقع 7_8 ساله بودم . روز اول تقریبا تمام بچه های محل شرکت کردیم . اما کم کم فقط سه نفر موندیم ؛ من ، متین و اسماء . روز امتحان اسماء نیامد . رفتم دنبالش اما بهانه آورد . نیامد. امتحان هم حفظ این آیه از قرآن بود- که تا الان هرگاه که میخونمش یاد ایشون میفتم-  " ان الله و ملائکة یصلون علی النبی یا ایها الذین آمنوا صلوا علیه و سلموا تسلیما " و کمی روخوانی قرآن و آنچه که در دفترهایمان نوشته بودیم  . به من یک جلد قرآن زیپی و 2 عدد گیره مو و به متین هم یک جلد قرآن زیپی هدیه دادند .

پ.ن 1: فکر کردن به روزهایی در پرونده ی گذشته مان که آدم را شاد میکند ، نوستالژی  انرژی بخشی است که اخیرا یاد گرفته ام توجه زیادی بهش بکنم . یعنی روزهای تلخ را نمیخواهم برای خودم یادآوری کنم ؛ هرچقدر هم که پر از تجربه و عبرت باشد !

پ .ن 2 : آی ای خدا ، مرا ببر آن سوی ابرها...

پ .ن 3 : ماه ماه ِ رمضان بر همه ی شما  مبارک . التماس دعا مهربانانم .

پ. ن 4 :خواهم رضای تو / جانم فدای تو / دلم میخواد که باشم با تو / خسته ام از دنیا / از این دو رنگی ها / فقط میخوام که باشم با تو / ... این قسمتی از ترانه جدید سامی یوسف با نام " you came to me  " که به صورت انگلیسی و فارسی خونده و زیباست ...

علی یارتان *** فاطمه ***محکم

نوشته شده توسط فاطمه در 14:56 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه 26 مرداد1388
شکایت نامه ایی علیه خودم !

الان در نقطه ایی هستم که به  شدت از خودم متنفر هستم . از برخی از خصوصیاتم متنفرم . از اعتماد به نفس پایینم متنفرم . از موبایل متنفرم . گرچه من همیشه  و به همه گفته ام "نوشتن نمیدانم و فقط گاهی برای دل خودم مینویسم." ، اما حالا از نوشتن نیز متنفرم . از این خانه متنفرم . مدتیست دکتر من را از تایپ کردن و اس ام اس داد قدغن کرده است به خاطر دستم که به شدت درد میکند اما من آدم نمیشوم . از دروغ متنفرم و همیشه سعی میکنم راستگو باشم. تو هم سعی کن .

اما اعتراف میکنم که رازدار خوبی هستم . میخواهی باور کن ، میخواهی نه !

حالم به شدت افتضاح است . نه خنده هایم خنده است ، نه شادی هایم رنگ شادی دارد . تصنعی ... بی اثر ...

من از خودم شاکی هستم . من مقصرم . من را ببخش .

دل من ...دل من ... دل من به شدت برای ماه رمضان تنگ شده . دلم برای خدا تنگ شده .

تو برایم دعا کن که "من" بتوانم خودم را تغییر دهم . کاش میشد به دنیا گفت : " بایست . من میخواهم پیاده شوم . "

دعا کن . دعا کن امشب سبک بال شوم . دعا کن باران ببارد . دعا کن که دعایت اثر دارد .

دست خسته ی مرا مثل کودکی بگیر / با خودت مرا ببر ، خسته ام از این کویر

همه ی حرفهای توی دلم ، فقط اینها که با تو گفتم نیست

گاه چندین هزار جمله هنوز ، همه ی حرفهای ادم نیست

باورت میشود که بسته شده همه ی آسمان آبی من ؟

و کسی که تمام من شده بود ، باورت میشود که دیگر نیست؟...

 

کی گفته این خونه قراره تعطیل بشه ؟

چه شایعاتی ....

نوشته شده توسط فاطمه در 11:12 | لينک به اين مطلب
پنجشنبه 22 مرداد1388
....
.....................
نوشته شده توسط فاطمه در 21:32 | | لينک به اين مطلب
سه شنبه 20 مرداد1388
اسیر

1- تو آخرش منو میکشیا ....تو بدجور منو خونه خراب خودت کردی ....گفتن دوری و دوستی ، نگفتن اینقد طول بکشه ....گفتن کربلا ، نگفتن آدمو دیوونه میکنی ...تو که ما رو خونه خراب کردی....گفتی هر کی بیاد کربلا دلش آروم میشه ، نگفتی هر کی بیاد غرق در میشه . نگفتی هر کی بیاد...

گفتم کربلا میام اونی میشم که تو خواستی ، نشد !...نشد ... هر کاری کردم ...

گفتم کربلا میام اونی میشم که تو گفتی ، نشد !

گفتم کربلا میام ، دلمو فقط میدم به آقا ، نشد !

گفتم کربلا میام دلمو گره میزنم به شیش گوششو میرم . خودم که اومدم هیچی ، دلمو کندم و آوردم...کاش قلمم میشکست اینجوری نمیومدم....

تا ندیده بودم میگفتم ندیدم ، دلم خوشه یه روز می بینمو آدم میشم ، نشد ... هر کاری کردم نشد ...

قرار نبود دوریمون اینقد طول بکشه ...

مگه نگفتی هر کی زیر قبه ات دعا کنه ، دعاشو مستجاب میکنی ؟

مگه ما نگفتیم ما رو یادت نره ؟

عباس به تو بگم... (نماهنگ کربلا با صدای علیمی )

2- این متن بالا تمام حرف این روزهای من است . از وقتی از کربلا برگشته ام مدام خواب کربلا میبینم.

3- هفت شهر عشق را عطار گشت / ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم...

4- قسمتی از مناجات شهید دکتر مصطفی چمران: خدایا خسته شده ام ، پیر شده ام ، دلشکسته شده ام ، نا امیدم ، دیگر آرزویی ندارم . احساس میکنم که این دنیا دیگر جای من نیست . با همه وداع میکنم میخواهم فقط با خدای خود تنها باشم .خدایا به سوی تو می آیم از عالم و عالمیان میگریزم ، تو مرا در در جوار رحمت خود سکنی ده .

5- خدايا اگر آتش اندوه ، آزمون عشق ما به توست ،خوشا اندوه و اگر تو در قلب هاي آتش گرفته و دلهاي شکسته جاداري خوشا شکسته دلي ... .

6- هر چه که بیشتر فکر میکنم می بینم بیشتر از سیاست متنفر میشوم . سیاستی که دارد علایق ما را از ما میگیرد . سیاستی که باعث شده به آدمهایی که دوستشان داریم ، جور دیگری نگاه کنیم . سیاست ما را سیاسی کردند . کاش لااقل حرمت آنهایی که زمانی دوستشان داشتیم ، را نگه میداشتیم ....

7- شماره ۲۲۹ مجله خانواده سبز ، عکسی از کامران نجف زاده چاپ کرده که من درست کردم . پوسترشو برای تولد داداش کامران . ببینید.

دلشکسته

8- این پست داداش کامران رو که مربوط به فیلم دلشکسته است رو از دست ندید . فیلمی که امروز برای شانزدهمین بار دیدمش . یه حس عجیبی داره .

۹ - جالب بود واسم ؛ اینکه سحر دولت شاهی (مامان فضایی ها در سریال مسافران)همسر رامبد جوان بید . در برنامه ی تلویزیونی آورده بودنشون.

یاعلی ....محکم

نوشته شده توسط فاطمه در 20:12 | | لينک به اين مطلب
شنبه 17 مرداد1388
روزت مبارک خبرنگار

سلام...

میخواستم بگویم این روزها دلم خیلی برای واژه ی "خبرنگاری " میسوزد که  ناجوانمردانه مورد ستم بعضی از اهالی این روزگار قرار گرفته اما دیدم نه . دلم نمیسوزد . ممکن است این روزها بعضی ها دلشان خون باشد از خبرنگار و خبرنگاری ، اما خیلی های بیشتر از آن بعضی های کمتر هم عاشقانه دوستشان دارند و برای خودشان و حرفه ی ترش و شیرینشان  احترام زیادی قائلند . نمیخواهم یک طرفه به قاضی بروم . این وسط ها ممکن است بعضی ها حرمت ها را زیر پا گذاشته باشند اما خیلی ها هم به حق سخن گفتند و راه درست را انتخاب کردند . مخصوصا در این دوران عجیب  و غریب انتخابات امسال که موجی از توهین و سخنان نا به جا و ناسزا به این قشر جامعه که فقط جرمشان شاید این بود که حق " انتخاب" داشتند - مثل هر انسان دیگری- روانه شد . کسانی  که از جانشان مایه میگذارند و برای نشان دادن حقیقت آرام و قرار ندارند . کسانی که هر توهین و خشونتی را تحمل میکنند و صبر و بردباری را پیشه راهشان کردند .

حالا من در این روز گرامی !

به پاس همه ی محبتها ، تلاشها و  از خودگذشتگی هایتان بر دستان مهربانتان بوسه میزنم و بابت این همه صبوری از شما تشکر میکنم و  از خداوند منان برایتان بهترین ها را آرزو میکنم و امیدوارم که همیشه گامهایتان در بهترین مسیرها و در راه انقلاب و امام و سرافرازی ایران استوار باشد و قلمتان پر امید برای آبادی ایران بنویسد.

اجرکم عند الله

روزت مبارک

برایتان تفالی زدم به حافظ عزیز ....

گر ز دست زلف مشکینت خطائی رفت رفت

ور ز هندوی شما بر ما جفائی رفت رفت

برق عشق از خرمن پشیمنه پوشی سوخت سوخت

جور شاه کامران گر بر گدایی رفت رفت

گر دلی از غمزه ی دلدار باری برد برد

ور میان جان و جانان ماجرایی رفت رفت

در طریقت رنجش خاطر نباشد می بیار

هر کدورت را که بینی چون صفائی رفت رفت

عشق بازی را تحمل باید ای دل پایدار

گر ملالی بود بود و گر خطائی رفت رفت

از سخن چینان ملالتها پدید آید ولی

چون میان همنشینان ماجرایی رفت رفت

عیب حافظ گو مکن زاهد که رفت از خانقاه

پای آزادی چه بندی گر بجائی رفت رفت

 

کامران نجف زاده در گفتگویش در گزارش ازگیرنده تا فرستنده ی لبافی (آن روی سکه ی خبرنگاران) به نظرم حرفهای جالبی زد . اینکه :

"خبرنگارهای تلویزیون مخاطبشون شاید به خاطر اینکه وسعتش بیشتره ، دشواری های خاص خودشون رو دارند نسبت به روزنامه نگار ها که آدمهای مظلومی هم هستند .

اگه کسی صبح که از در خونش میاد بیرون ، یقه اش رو خیلی بسته باشه  میگن حاج آقا التماس دعا ، اگه خیلی باز باشه یه جور دیگه بهش نگاه میکنند . تلویزیون هم مخاطبش میلیونیه و هرکسی با اون ترازوی خودش آدم رو میسنجه . از این نظر به نظرم خیلی کار دشواریه .

ما خبرنگارهای تلویزیون باید یاد بگیریم که تحمل مخالفمون رو داشته باشیم . حتی اگه به اسم نقد جانب حرمت رو فروگذاشتن ، باز هم باید به این باور برسیم که آدمها دلیلی نداره همشون شبیه هم فکر کنند . "

گزارش های میترا لبافی برای روز خبرنگار ۱۷ مرداد :

از گیرنده تا فرستند (آن روی سکه ی خبرنگاران)

روز خبرنگار-خاطرات و خطرات - قسمت اول

روز خبرنگار - خاطرات و خطرات - قسمت دوم

.

و ما هم باید یاد بگیریم که هر خبرنگاری مثل هر انسان دیگری نظر شخصی خودش را دارد و اگر نظر ما مخالف با عقیده ی وی باشد ، جانب حرمت را نگه داریم . عقاید همه ی انسان ها  که مثل هم نیست !

نوشته شده توسط فاطمه در 6:30 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه 5 مرداد1388
مامن آرامش

بسم الرب الحسین

مسجد شهدای شلمچه / مزار 8 شهید گمنام

مسجد شهدای شلمچه

وقتی شنبه 20 تیر 88 پدرم آمدند و گفتند انشاءالله شنبه ی دیگر راهی هستیم کربلا ،  باورم نمیشد . باورم نمیشد قرار است یک هفته ی دیگر جایی باشم که یک عمر آرزویش را داشتم . نمیدانم حسین (ع) با دل من چه کرده . با دل همه ی ما چه کرده . اما مرا بدجوری اسیر خودش کرده . از وقتی خودم را شناختم و حسین را شناختم ، آرزویم کربلا بود . همیشه ذکر یا حسین بر زبانم بود . من عاشقش هستم  . اضطراب زیادی داشتم ؛ رسیدن یا نرسیدن . شنبه شد . 27 تیر . با یک  توپولوف فکستنی رفتیم تا اهواز تا شلمچه ، تا جایی که عطر شهدا را احساس میکنی .

نجف :

حرم امام علی (ع)

هتل المنی در نجف اشرف

نزدیک نجف که رسیدیم حس عجیبی بود . روحانی کاروان مداحی میکرد و روضه میخواند . دلهایمان هوایی شد . با اینکه راه هتل طولانی بود و باید با ماشین میرفتیم اما چون 27 رجب روز زیارتی بود و بسیار ترافیک بود ، پیاده رفتیم . " گر به شوق کعبه خواهی زد قدم / سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور " . از وادی السلام عبور کردیم به حرم امام علی (ع) رسیدیم . نمیشود وصف کرد حال و هوایش را . صفایی داشت وصف ناشدنی . حسی عجیب داشت . نگاه خاصی داشت . باورم نمیشد دارم در وادی السلام قدم میزنم . باورم نمیشود مقام هود و صالح(ع) و امام صادق(ع) و امام زمان (عج) را زیارت کردم . رفتم مسجد کوفه . خیلی با تصوراتم فرق میکرد . خیلی دوست داشتنی بود . هنوز باورم نمیشود آنجا نماز خواندم . باورم نمیشود رفتم تا محل شهادت مولا علی (ع) ، تا باب الفیل ، تا مقام حضرت ابراهیم (ع) ، دکة القضا ، دکة المعراج ، بیت الطشت ، مقام حضرت نوح(ع) ، جبرائیل(ع) ، سجاد (ع)، صادق (ع) تا محل کشتی نوح تا مرقد مسلم بن عقیل که همیشه به وفاداری اش غبطه میخورم تا مرقد مختار ، هانی بن عروه . باورم نمیشود در مسجد کوفه جایی که روزی قدمهای مولایم نوازش بخش زمین آنجا بوده قدم گذاردم و نماز خواندم . نماز مغرب و عشا را آنجا خواندیم . انگار روی آسمان قدم میزنی . رفتم تا منزل مولایمان علی ، خانه ی حسین و زینب ، مرقد میثم تمار ، کمیل بن زیاد .

امیرالمومنین

وقتی کامران نجف زاده از مسجد سهله گزارش داد خیلی گریه کردم . دوست داشتم آنجا را ببینم . جایی که امام زمانم همیشه آنجا حضور دارد . دوست داشتم آقایم را ببینم .  رفتم مسجد سهله . بغض گیرکرده در گلویم آزاد شد. درد و دل کردم با مولایم . کاش لیاقت داشتم . کاش می دیدمش . آنجا که بودیم یک مرغ عشق زیبا آمد نشست روی چادر یکی از خانم های کاروان ، مرغ عشق زیبایی که تا کنون مثالش را ندیده بودم . گفت به فال نیک میگیرم .

سامرا :

رفتم سامرا . غمکده بود . غربت عجیبی داشت . حرم امامین هادی و عسگری (ع) ، مرقد نرجس خاتون مادر امام زمانمان ، مرقد حکیمه خاتون عمه ی امام یازدهم و سرداب مقدس امام زمان . خاکش ، رواقش ، صحنش ، ضریحش همه و همه بوی غم میداد .

کاظمین :

رفتیم کاظمین ، تا حرم امامین موسی بن جعفر و امام جواد (ع) ، تا مرقد بزرگانی همچون شیخ مفید ، خواجه نصیر الدین طوسی ، سید مرتضی  ، سید رضی ، نواب اربعه .

کربلا :

رفتیم طفلان مسلم . حرمشان معصومیت خاص داشت . از معصومیتشان میسوختی . تاب نمی آوردی .

ساعت به وقت عراق نزدیک 21 شب چهارشنبه بود . دقایقی دیگر کربلا بودیم . دلم تاب نداشت . آرام نداشت . لحظه ی وصال همیشه سخت است و شیرین . روحانی روضه میخواند . باورم نمیشد . باور کن باورم نمیشد . یعنی من دعوت شده بودم ؟ منی که پر از گناهم؟ منی که لیاقتش را نداشتم؟ شاید دارم میروم که آدم شوم . دلم میخواست از اتوبوس که پیاده شدم بدوم تا حرمش . دیگر دلم طاقت نداشت . رفتیم هتل "سفیر کربلا " (میگن بهترین هتل کربلاست). پنجره ی اتاق ما رو به روی حرم امام حسین (ع) و حضرت عباس (ع) بود .

هتل سفیر کربلا / محل اقامت در کربلا

سفیر کربلا

غروب کربلا / از پشت شیشه ی اتوبوس

حرم حضرت ابوالفضل(ع)

مقام حضرت صاحب زمان(عج) در کربلا معلی

مجسمه مشک

حالا من رو به روی حرم ایستاده ام . رو به روی درب ورودی حرم . میترسم . میترسم داخل شوم . اشکها امانم نمیدهد . با اجازه ی اربابم وارد میشوم . دستم به ضریح میرسد . " کاش میشد عشق را تفسیر کرد "... . باورم نمیشود در حرم آقایم حسین نماز جمعه خواندنم ، دعای ندبه خواندم ، دعای کمیل خواندم . شش گوشه را زیارت کردم . آنجا که بروی دیگر نه گرمای هوا برایت طاقت فرسا میشود نه میتوانی دل بکنی  از شبهای بین الحرمین ، از ضریح عباس(ع) ، از کف العباس ، از تل زینبیه ، از خیمه گاه ، از مرقد علی اکبر(ع)  ... . کربلا عشق است . "آنجا فقط عشق باریده بود و زمین تر شده بود" . حرم حضرت ابوالفضل (ع) که میروی ابهتی عجیب دارد . چشهمایم شرم داشتند که ضریحش را نگاه کنند .آخرین بار شنبه صبح ساعت 2:30شب تا 4:10 صبح آنجا بودم . حرم امام حسین (ع) . نماز صبح را خواندیم و آمدیم . چقدر وداع سخت است از کسی که عاشقش هستی ...

تل زینبیه / کربلا

 

حرم امام حسین(ع) از پشت پنجره ی هتلمون در کربلا

*

حالا من برگشته ام . با دلی سبک شده . با قلبی آرام . آرامشی دارم که وصف ناپذیر است . من برگشته ام . صحیح و سالم . لیاقتش را نداشتیم شهید شویم . سقوط هم نکردیم . من برگشته ام و میخواهم به شما بگویم که برای تک تک تان دعا کردم . به یاد همه تان بودم . سلام همه ی شما را رساندم . نماز هم خواندم برایتان . اسم همه تان را نوشتم و در ضریح امام علی (ع) و امام حسین(ع) انداختم . گرچه نیازی نبود . کافیست دلت هوایی باشد ، کافیست یادشان باشی خودشان جوابتان را میدهند . حالا من برگشته ام با دلی که جا مانده آنجا و تاب دوری ندارد و دلتنگ است ....

حاشیه ها :

  •  لب مرز که رسیدیم بهمون گفتند  اصلا به امریکایی ها نگاه نکنید و حرفی چیزی نزنید . موقعی که پاسپورتا رو مهر میزدن به آمریکاییه یه نگاهی کردم ، اونم با تمام ذوق و شوق دستشو تکون میداد و میگفت  hello hello whats a … . د درو .
  • میخواستم سلام بدم به مولا علی (ع) گفتم السلام علیک یا علی بن موسی الرضا  . بعد گفتم ا . ببخشید . اشتباه شد .
  • کوچکترین عضو کاروان ما " زینب " دختر روحانی مون بود . ۷ ماهه .

زینب خانوم

  • توی حرم امام علی(ع) و امام حسین(ع) دنبال دو تا جنازه رفتم کمی . میگن ثواب داره .
  • اولین اخباری که دیدم بعد از یک هفته اخبار شبانگاهی بود در فرودگاه اهواز که متاسفانه صدا نداشت . گزارش کامران نجف زاده از مدرسه ی کالو هم پخش شد . ورژن جدیدش البته . بابا گفتن عجب شانسی داری .
  • برای خبرنگاران عزیز خیلی خیلی دعا کردم .
  • سوغاتی من همین دعاها باشد .
  • چون به موبایل گیر میدادن ، زیاد با خودمون نمی بردیم . همین چند تا عکس رو هم به زور گرفتیم . سایزشون بزرگه .سیو کنید ببینید . روی هر عکس توضیحات لازم نوشته شده .
  • ببخشید خیلی بد نوشتم . این روزها وقت نیست چون مهمان میاد و میره و هم اینکه نمیشه توصیف کرد . انشاءالله قسمت همه مون بشه دوباره دسته جمعی باهم بریم.
  • شرمنده من گوشیم قطع شد . نمیدونم چرا . باید صبر کنم قبضش بیاد ببینم چرا قطع شده . چون من پرداخت کردم ماه قبل به موقع و دقیق اما نمیدونم چی شده .
  • وقتی داشتیم برمیگشتیم روحانی کاروان ۵ تا سوال پرسید . من ۳ تا شو جواب دادم . اول شدم . بهم جایزه دادن .کتاب .
  • یاعلی

یکشنبه ساعت ۳ بامداد رسیدیم مشهد

دلم میخواد دلم برای همیشه پیش حسین بماند...

نوشته شده توسط فاطمه در 15:30 | | لينک به اين مطلب